عاشقانه های من در شب یلدا


+ شعر آب از سهراب سپهری

آب را گل نکنیم .

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب . یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید. یا در آبادی ، کوزه ای پر می گردد . آب را گل نکنیم . شاید این آب روان ، میرود پای سپیداری . تا فرو شوید اندوه دلی . دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب .

زن زیبائی آمد لب رود . آب را گل نکنیم . روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا این آب ! چه زلال این رود ! مردم بالا دست چه صفائی دارند .

چشمه هاشان جوشان . گاوهاشان شیر افشان باد ،‌ من ندیدم دهشان .

بی گمان پای چپرهاشان ، جا پای خداست . ماهتاب آنجا ، میکند روشن پهنای کلام . قلببی گمان در ده بالادست ،‌چینه ها کوتاه است .

مردمش می دانند ، که شقایق چه گلی است . بی گمان آنجا آبی ، آبی است .

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند . چه دهی باید باشد . کوچه باغش پر موسیقی باد . مردمان سر رود ،‌آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز ، آب را گل نکنیم . چشمک

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر و عاشقانه و عشق و ایران
comment نظرات () لینک