عاشقانه های من در شب یلدا


+  

هر دم از، آن لب شیرین تو من یاد کنم   

سوزم از عشق تو من ناله و فریاد کنم

آخر ای غنچه دهان یا که به فریادم رس

تا که جان را به رهت از قفس آزاد کنم

یک شب از مهر بیا بر سر من کن گذری

ورنه هر کس که ببینم گله بنیاد کنم

گر رسد نامه ای از سوی تو بر من جانا

چند از مهر دل غمزده را شاد کنم

این سفر گر سر زلف تو رسد بر دستم

گر بگوئی که رها کن به خدا داد کنم

یا بده بوسه از آن کنج لب شیرینت

گر نه با تیشه سر خویش چو فرهاد کنم

صنما رخ بنما کن سوی ما یک نظری

ورنه ای یار بدان گریه و بیداد کنم

گر دهی بوسه ای یار به حجار رواست

این دل گمشده را من ز غم آزاد کنم

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک