عاشقانه های من در شب یلدا


+ شعر ، رهائی ست... - شاملو

شعر ، رهائی ست .

نجات است و آزادی .

تردیدی ست که سرانجام به یقین می گراید .

و گلوله ای که به انجام کار شلیک می شود .

آهی به رضای خاطر است ، از سر آسودگی .

و قاطعیت چارپایه است ، به هنگامی که سرانجام از زیر پا به کنار افتد .

تا بارِ جسمِ زیر فشارِ تمامی یِ حجم خویش در هم شکند ،

اگر آزادیِ جان را ، این راهِ آخرین است .

مرا پرنده ئی بدین دیار هدایت نکرده بود .

من خود از این تیره خاک رُسته بودم .

چون پونه خودروئی که ، بی دخالت جالیزبان ، از رطوبت جوباره ئی .

این چنین است که کسان ،

مرا از آن گونه می نگرند که نان از دست رنجِ ایشان می خورم .

و آن چه به گندِ نفسِ خویش آلوده می کنم ،

هوای کلبه ایشان است .

حال آنکه ، چون ایشان بدین دیار فراز آمدند ،

آن ،

که چهره و دروازه بر ایشان گشود ،

من بودم .!

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک