عاشقانه های من در شب یلدا


+ مناجات

... وه که این روزگار دردآمیز است .

نه طاقتِ به سر بردن ، نه جای گریز است .

این چه تیغ است که چنین تیز است .

الهی درد می دانم و دارو نمی دانم .

الهی ... الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفائی ناید .

الهی تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشائی .

به سامان آر که سخت بی سامانیم .

جمع دار که بس پریشانیم .

دانائی ده که از راه نیاُفتیم .

بینائی ده که در چاه نیاُفتیم .

نگاه دار تا پریشان نشویم .

به راه دار تا پشیمان نشویم .

بیآموز تا راه از چاه بدانیم .

برافروز تا در تاریکی نمانیم .

همه را از خود رهائی ده ، همه را با خود آشنائی ده .

همه را از مکر اَهرِمَن نگاه دار .

همه را از فتنه نفس آگاه ساز .

از نفسِ بَدَم رهائی ده ، یا رب از قید خودم رهائی ده .

یا رب بیگانه ز آشنا و خویشم گردان . یعنی ، به خود آشنائی ده .

یا رب ز شراب عشق سرمستم کن .

وز عشق خودت نیست کن و هستم کن .

و ز هر چه به جز عشق تُهی دستم کن .

یکباره به بند عشق پابستم کن .

الهی...الهی آن که تو را دشمنی آموخت ، سوخت.

آن کس که جوهر حیات شناخت لب دوخت .

آن که دَم از بیگانگی زد ، آشنائی نیآموخت .

دل جایگاه مهر است ، نه جای جوشش و کینه .

جان از دوستی جان گیرد ، و کینه با کین .

دوستی کلید درهای بسته است و مَرهَمِ دلهای شکسته .

چه زیباست جهان ، اگر بینائی آموزیم .

و چه مهربانند جهانیان ، اگر دریچهء دِلِ پُر از مِهر را بُگشائیم .

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک