عاشقانه های من در شب یلدا


+ ابوالقاسم لاهوتی 1919

خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو ؟

در آن آتش سر اندر پای خود را سوختم بی تو ؟

به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ولی ز آنها

به آن چشمت قسم ، چشمان خود را دوختم بی تو؟

بُتان سازند حیلت ها ، که گردند آشنا با من

ولی من ، گپ میان ما بماند ، سوختم بی تو

پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم

چقدر ، ای مه ببین ، لعل و گهر اندوختم بی تو

خریداران فراوانند و پر سرمایه امّا من

به چیزی جز خیالت خویش را نفروختم بی تو

مرا کشتند و از مهر تو رو گردان نگردیدم،

عزیزم ! بین چه سان ، درس وفا آموختم بی تو

به مهدیبا سخن از مهربانی های تو گفتم

بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک