عاشقانه های من در شب یلدا


+ خاطرات (فروغ فرخزاد )

بازدر چهره خاموش خیال ،

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل ،

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس ،

 باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق ،

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال ،

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت ،

در نگاهت عطش توفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت ،

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه ،

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع ،

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و خموش ،

که سرا پای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای ،

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک ،

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آئی ،

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق ،

آخر آتش فکند بر جانت

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: عاشقانه و عشق و شعر و دوست
comment نظرات () لینک