عاشقانه های من در شب یلدا


+ مثل این است ... ( احمد شاملو )

مثل این است در این خانه تار ، هر چه ، با من سر کین است و عناد .

از کلاغی که بخواند بر بام ، تا چراغی که بلرزاند باد .

مثل این است که می جنبد یاءس ، بر سکونی که بر این ویران جاست .

مثل این است که می خواند مرگ ، در سکوتی که به غم خانه مراست .

مثل این است در او با هر دم ، به گریز است نشاطی از من .

مثل این است که پوشیده در اوست ، هر چه از بود ز غم پیراهن .

مثل این است که هر خشت در آن ، سر نهاده ست به زانوی غمی .

هر ستون کرده از اوی پای دراز ، به اجاق غم بیشی و کمی .

مثل این است همه چیز در او ، سایه در سایه غم بنهفته ست .

همه شب مادر غم بر بالین ، قصه مرگ به گوشش گفته ست .

مثل این است که در ایوانش ، هر شب اشباح عزا می گیرند .

بیوه گان لاجرم از تنگ غروب ، زیر هر سر تاق جا می گیرند .

مثل این است که در آتش روز ، ظلمت سرد شب اش مستتر است .

مثل این است که از اول شب ، غم فردا پس در منتظر است .

خانه ویران ! که در او حسرت مرگ ، اشک می ریزد بر هیکل زیست .

خانه ویران ! که در او هر چه که هست ، رنج دیروز و غم فردائی است .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: خانه و عشق و عاشقانه و شعر
comment نظرات () لینک