عاشقانه های من در شب یلدا


+ سوره تماشا ( سهراب سپهری )

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن ،‌ واژه ای در قفس است .

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود . من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست ، که اگر در بگشائید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست .همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهر ناپیدائی است .

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید . لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم .

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم : هر که در حاقظه چوب ببیند باغی ، صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود ، خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند ، می گشاید گره پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم ، برگی از شاخه بالای سرم چیدم . گفتم : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند . ابر انکار به دوش آوردند . باد را نازل کردیم ، که کلاه ار سرشان بردارد .خانه هاشان پر داوودی بود ، چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش . جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

 

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک