عاشقانه های من در شب یلدا


+ ابوالقاسم لاهوتی 1919

خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو ؟

در آن آتش سر اندر پای خود را سوختم بی تو ؟

به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ولی ز آنها

به آن چشمت قسم ، چشمان خود را دوختم بی تو؟

بُتان سازند حیلت ها ، که گردند آشنا با من

ولی من ، گپ میان ما بماند ، سوختم بی تو

پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم

چقدر ، ای مه ببین ، لعل و گهر اندوختم بی تو

خریداران فراوانند و پر سرمایه امّا من

به چیزی جز خیالت خویش را نفروختم بی تو

مرا کشتند و از مهر تو رو گردان نگردیدم،

عزیزم ! بین چه سان ، درس وفا آموختم بی تو

به مهدیبا سخن از مهربانی های تو گفتم

بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ از مرگ . . . (احمد شاملو)

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود .

هراسِ من – باری – همه از مردن در سرزمینی ست

که مزدِ گور کن

از بهایِ آزادی یِ آدمی

افزون باشد .

جستن ، یافتن ، و آن گاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن ِ خویش

باروئی پی افکندن –

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد ،

حاشا حاشا ، که هرگز از مرگ هراسیده باشم .

mahdiba@sabamail.com

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ از که جویمت ؟ ( عطار)

ای بی نشان محض ، نشان از که جویمت ؟

گم گشت در تو هر دو جهان ، از که جویمت ؟

پیدا بسی بجستمت ، اما نیافتم

اکنون مرا بگو ، که نهان از که جویمت ؟

چون در رهت ، یقین و گمانی هم رود

ای برتر از یقین و گمان ، از که جویمت ؟

در جست و جوی تو دلم از پرده اوفتاد

ای در درون پرده جان ، از که جویمت ؟

                            

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: خدا و جهان و عشق و خانه
comment نظرات () لینک

+ عصیان خدا (فروغ فرخزاد)

گر خدا بودم ، ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشیدی را در کوزه ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شب ها جدا سازند

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریائی خویش

پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت

دست های خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی

کوه ها را در دهان باز دریاها فرو می ریخت

می گشودم بند از پای هزاران اختر تب دار

می فشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگل ها

می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگل ها

می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند

خسته از عمری به روی سینه ای مرطوب لغزیدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

باد ها را نرم می گفتم که بر شط تب دار

زورق سر مست عطر سرخ گل ها را روان سازند

گورها را می گشودم تا هزاران روح سر گردان

بار دیگر در حصار جسم ها خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند

خسته از زهد خدائی نیمه شب در بستر ابلیس

در سراشیب خطائی تازه می جستم پناهی را

می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی

لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: خدا و عشق و فروغ و بهشت
comment نظرات () لینک

+ شعر (شهریار)

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستم حالا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

آخر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا ؟

mahdiba@sabamail.com

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک

+ شعر سفر ( فروغ فرخزاد)

همه شب با دلم کسی می گوید ، سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید ، می رود ،می رود ، نگهدارش

من به بوی تو رفته از دنیا ، بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت ، چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ ، گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم : هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش.

برود ، چشم من به دنبالش ، برود ، عشق من نگهدارش .

آه ! اکنون تو رفته ای و غروب ، سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره غم ، می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار ، آیه هائی همه سیاه سیاه

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شعر آرزو (فروغ فرخزاد)

کاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد ، به سرا پای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم ، به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم ، می گذشتم ز در خانه تو

کاش چون یاد دل انگیز زنی ، می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم تو رامی دیدم ، خیره بر جلوه زیبائی خویش

کاش در بستر تنهائی تو ، پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه زهد تو وحسرت من ، زین گنهکاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سرسبز حیات ، گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر ، شعله راز مرا می دیدی.....

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شعرعاشقانه از کتاب تولدی دیگر (فروغ فرخزاد)

ای شب از رؤیای تو رنگین شده ، سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش ، شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک ، هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من ، آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر ، ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها ، در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست ، هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور ، های هوی زندگی در قعر گور !

ای دو چشمانت چمن زاران من ، داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم ، هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن ، رفتن و بیهوده خود ررا کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها ، سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ، نیش ماران یافتن ، زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها ، آه ! ای با جان من آمیخته

 

ای مرا از گور من انگیخته ، چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دور دست آسمان ، جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو ، در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه ، .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خاطرات (فروغ فرخزاد )

بازدر چهره خاموش خیال ،

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل ،

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس ،

 باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق ،

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال ،

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت ،

در نگاهت عطش توفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت ،

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه ،

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع ،

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و خموش ،

که سرا پای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای ،

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک ،

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آئی ،

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق ،

آخر آتش فکند بر جانت

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: عاشقانه و عشق و شعر و دوست
comment نظرات () لینک

+ مثل این است ... ( احمد شاملو )

مثل این است در این خانه تار ، هر چه ، با من سر کین است و عناد .

از کلاغی که بخواند بر بام ، تا چراغی که بلرزاند باد .

مثل این است که می جنبد یاءس ، بر سکونی که بر این ویران جاست .

مثل این است که می خواند مرگ ، در سکوتی که به غم خانه مراست .

مثل این است در او با هر دم ، به گریز است نشاطی از من .

مثل این است که پوشیده در اوست ، هر چه از بود ز غم پیراهن .

مثل این است که هر خشت در آن ، سر نهاده ست به زانوی غمی .

هر ستون کرده از اوی پای دراز ، به اجاق غم بیشی و کمی .

مثل این است همه چیز در او ، سایه در سایه غم بنهفته ست .

همه شب مادر غم بر بالین ، قصه مرگ به گوشش گفته ست .

مثل این است که در ایوانش ، هر شب اشباح عزا می گیرند .

بیوه گان لاجرم از تنگ غروب ، زیر هر سر تاق جا می گیرند .

مثل این است که در آتش روز ، ظلمت سرد شب اش مستتر است .

مثل این است که از اول شب ، غم فردا پس در منتظر است .

خانه ویران ! که در او حسرت مرگ ، اشک می ریزد بر هیکل زیست .

خانه ویران ! که در او هر چه که هست ، رنج دیروز و غم فردائی است .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: خانه و عشق و شعر و عاشقانه
comment نظرات () لینک