عاشقانه های من در شب یلدا


+ شعر مهدی اخوان ثالث

ما چون دو دریچه روبروی هم ،

آگاه ز هر بگو مگوی هم ،

هر روز سلام و پرسش و خنده ،

هر روز قرار روز آینده .

عمر آئینه بهشت ، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه .

اکنون دل من شکسته و خسته ست ،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست .

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد ،

نفرین به سفر ، که هر چه کرد ، او کرد .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر و عاشقانه و عشق و ایران
comment نظرات () لینک

+  

گر دوست بهتر از گنج و زر است

چون گشت زیاد مایه دردسر است

آری مثل دوست به آتش ماند

از بهر تو کمش نفع و زیادش ضرر است

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و دوست و شعر و عاشقانه
comment نظرات () لینک

+ پیام بهداشتی (درباره ایدز )

دوستان عزیز ایدز را جدی بگیرید چرا که در این دنیای وانفسا هیچ کس به اندازه خودمان نمی تواند به ما کمک کند .

پس بهتر است بیاد داشته باشیم که :

علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد  .

در این پوستر کودکی می گوید : من مبتلا به ایدز هستم . لطفآ مرا بغل کنید . من نمی توانم شما را بیمار کنم .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک

+ سوره تماشا ( سهراب سپهری )

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن ،‌ واژه ای در قفس است .

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود . من به آنان گفتم : آفتابی لب درگاه شماست ، که اگر در بگشائید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست .همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهر ناپیدائی است .

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . پی گوهر باشید . لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم .

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم : هر که در حاقظه چوب ببیند باغی ، صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود ، خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند ، می گشاید گره پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم ، برگی از شاخه بالای سرم چیدم . گفتم : چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند : سحر می داند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند . ابر انکار به دوش آوردند . باد را نازل کردیم ، که کلاه ار سرشان بردارد .خانه هاشان پر داوودی بود ، چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش . جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

 

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک

+ شعر از سهراب سپهری

کفشهایم کو ؟

چه کسی بود صدایم زد سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است و منوچهر وپروانه ، و شاید همه مردم شهر .

 شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید . بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد .

باید امشب بروم  ، من که از بازترین پنجره با مردم این باحیه صحبت کردم .

حرفی از جنس زمان نشنیدم ، هیچ چشمی ، عاشفانه به زمین خیره نبود . کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد . وقتی از پنجره می بینم حوری - دختر بالغ همسایه - پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند .

چیزهائی هم هست ، لحظه هائی پر اوج ، مثلآ شاعره ای را دیدم ، آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش ، آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شب ها مردی از من پرسید : تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم . باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهائی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم ، که درختان حماسی پیداست . رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند . یک نفر باز صدا زد : سهراب !

کفشهایم کو ؟

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر و عاشقانه و عشق و ایران
comment نظرات () لینک

+ شعر آب از سهراب سپهری

آب را گل نکنیم .

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب . یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید. یا در آبادی ، کوزه ای پر می گردد . آب را گل نکنیم . شاید این آب روان ، میرود پای سپیداری . تا فرو شوید اندوه دلی . دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب .

زن زیبائی آمد لب رود . آب را گل نکنیم . روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا این آب ! چه زلال این رود ! مردم بالا دست چه صفائی دارند .

چشمه هاشان جوشان . گاوهاشان شیر افشان باد ،‌ من ندیدم دهشان .

بی گمان پای چپرهاشان ، جا پای خداست . ماهتاب آنجا ، میکند روشن پهنای کلام . قلببی گمان در ده بالادست ،‌چینه ها کوتاه است .

مردمش می دانند ، که شقایق چه گلی است . بی گمان آنجا آبی ، آبی است .

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند . چه دهی باید باشد . کوچه باغش پر موسیقی باد . مردمان سر رود ،‌آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز ، آب را گل نکنیم . چشمک

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر و عاشقانه و عشق و ایران
comment نظرات () لینک

+  

اهل کاشانم .

روزگارم بد نیست .

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم بهتر از برگ درخت ، دوستانی بهتر از آب روان و خدائی که در این نزدیکی است ، لای این شب بوها ـ پای آن کاج بلند . روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

من مسلمانم . قبله ام یک گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم ، در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف ، سنگ از پشت نمازم پیداست . همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو .

من نمازم را پی تکبیرهَ الاحرام علف می خوانم ، پی قدقامت موج .

کعبه ام بر لب آب . کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر . حجرالاسود من روشنی باغچه است .....

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک

+  

هر دم از، آن لب شیرین تو من یاد کنم   

سوزم از عشق تو من ناله و فریاد کنم

آخر ای غنچه دهان یا که به فریادم رس

تا که جان را به رهت از قفس آزاد کنم

یک شب از مهر بیا بر سر من کن گذری

ورنه هر کس که ببینم گله بنیاد کنم

گر رسد نامه ای از سوی تو بر من جانا

چند از مهر دل غمزده را شاد کنم

این سفر گر سر زلف تو رسد بر دستم

گر بگوئی که رها کن به خدا داد کنم

یا بده بوسه از آن کنج لب شیرینت

گر نه با تیشه سر خویش چو فرهاد کنم

صنما رخ بنما کن سوی ما یک نظری

ورنه ای یار بدان گریه و بیداد کنم

گر دهی بوسه ای یار به حجار رواست

این دل گمشده را من ز غم آزاد کنم

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک

+ زندگی (شعر از سهراب سپهری)

قلب... زندگی رسم خوشایندی است ، زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق ،زندگی چیزی نیست که از لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود ، زندگی جذبه دستی است که می چیند ، زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است ، زندگی بٰعد درخت است به چشم حشره ، زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست . خبر رفتن موشک به فضا ، لمس تنهائی ماه ، فکر بوئیدن گل در کره دیگر .

زندگی شستن یک بشقاب است .

زندگی یافتن  سکه ده شاهی در جوی خیابان است .

زندگی مجذور آئینه است .

زندگی گل به توان ابدیت . زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما . زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست .

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد؟ گاه اگر می رویند قارچهای غربت .

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و عاشقانه و ایران
comment نظرات () لینک

+  

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز

چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

خنده را از من گرفتند،دل قرارم را ربود

با تمام این حرف ها دوستت دارم هنوز

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: عشق و شعر و دوست
comment نظرات () لینک

+  

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد؛ رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیدلری و گفت : نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است . میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه نور و از او می پرسی.... خانه دوست کجاست ؟

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: شعر و عشق و دوست و خانه
comment نظرات () لینک