عاشقانه های من در شب یلدا


+ جرس کاروان - شهریار

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون می کنند با غم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

بر خاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گریه بی اختیار – رهی معیری

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم ، دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی؟که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی؟که دیده تو

بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدائی چه طاقتی است مرا؟

که روز وصل ، دلم را قرار باید و نیست

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مناجات

... وه که این روزگار دردآمیز است .

نه طاقتِ به سر بردن ، نه جای گریز است .

این چه تیغ است که چنین تیز است .

الهی درد می دانم و دارو نمی دانم .

الهی ... الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفائی ناید .

الهی تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشائی .

به سامان آر که سخت بی سامانیم .

جمع دار که بس پریشانیم .

دانائی ده که از راه نیاُفتیم .

بینائی ده که در چاه نیاُفتیم .

نگاه دار تا پریشان نشویم .

به راه دار تا پشیمان نشویم .

بیآموز تا راه از چاه بدانیم .

برافروز تا در تاریکی نمانیم .

همه را از خود رهائی ده ، همه را با خود آشنائی ده .

همه را از مکر اَهرِمَن نگاه دار .

همه را از فتنه نفس آگاه ساز .

از نفسِ بَدَم رهائی ده ، یا رب از قید خودم رهائی ده .

یا رب بیگانه ز آشنا و خویشم گردان . یعنی ، به خود آشنائی ده .

یا رب ز شراب عشق سرمستم کن .

وز عشق خودت نیست کن و هستم کن .

و ز هر چه به جز عشق تُهی دستم کن .

یکباره به بند عشق پابستم کن .

الهی...الهی آن که تو را دشمنی آموخت ، سوخت.

آن کس که جوهر حیات شناخت لب دوخت .

آن که دَم از بیگانگی زد ، آشنائی نیآموخت .

دل جایگاه مهر است ، نه جای جوشش و کینه .

جان از دوستی جان گیرد ، و کینه با کین .

دوستی کلید درهای بسته است و مَرهَمِ دلهای شکسته .

چه زیباست جهان ، اگر بینائی آموزیم .

و چه مهربانند جهانیان ، اگر دریچهء دِلِ پُر از مِهر را بُگشائیم .

 

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سال نو میلادی مبارک

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آدمیت ( سعدی )

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده خوئی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

نویسنده : مهدیبا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک